شعري و قندي

اي سخنت، جمله زبانهاي ما   

    نسخ كن خام رقمهاي ما

  قند   كن   تلخي  ايام  ما    

   سايه ي  پروردن  مادام  ما

با قدمت، خاك وجود آمديم    

   در حرم بخشش و جود آمديم

بي رقمت، نقشي از ايام نيست

   بي نگهت،مي زده و جام نيست

كيست كه در پاي تو افتاده نيست؟

   كيست كه افتاده ي آن باده نيست؟

سنگ بناي شب و روزم تويي   

   ساحل دريايي وجودم تويي

راهي درياي وجود توايم     

        دستكش بخشش و جود توايم

جمله تماشگه و آئين ايم   

        با نظرت،لولي مستانه ايم

كيست كه از نور تو آگاه نيست؟

    مشتري مهر تو و ماه نيست

خواجه ي عالم كه محمد (ص)بود

     مفخر كونين و سرآمد بود

نام تورا گفتم و خوشبو شدم       

     شور شدم ، غرق تكاپو شدم

ما نمك خوان تو را خورده ايم  

      راه به هر قله،به آن برده ايم

عالم بالا ، تو به ما گفته اي      

       گوهر كونين ، تواش سفته اي

هر كه تو را ديده ، تماشا شده   

        راهرو عالم بالا شده

منزل درويش بر افلاك كن      

        خاك ره خويش ،ز خاشاك كن

 

"تقديم به حضرت رسول(ص) بر اساس خوابي كه ديده شد و در محضر حضرتش، قرائت شد و مورد لطف آن مولا قرار گرفت.با اميد شفاعتش."

نكته اي از همه

از چنین ملتی چگونه باید توقع حافظة تاریخی داشت؟

سایر مطالب - نوشته ای ازاستاد شفیعی کدکنی درباره مرحوم ایرج افشار

نظمیست هرنظام‌پذیری را / گرخواندی در اول موسیقا

بعد از سقوط سلطنت، در همین چند سال اخیر، روشنفکران و کتاب‌ خوانان ایران تازه به این فکر افتادنه‌اند که «ما حافظة تاریخی نداریم.» راست است و این حقیقت قابل کتمان نیست. در کجای جهان، در قرن بیستم، اگر فرّخی یزدی (غرض شخص او نیست، بلکه منظور شاعری آزاده و میهن دوست و شجاع از طراز اوست) کشته می‌شد، کسی از گورجای او بی‌خبر می‌ماند؟ نمی‌دانم شما تاکنون به این نکته توجه کرده‌اید که هیچ‌کس نمی‌داند جای به خاکسپاری فرخی یزدی کجا بوده است؟

این دیگر قبر فرخی سیستانی نیست که مربوط به یازده قرن پیش از این باشد و بگویند در حملة تاتار از میان رفته است. فرخی یزدی در سال تولد من و همسالان من کشته شده است و شاید قاتلان او، که آن جنایت را در زندان قصر مرتکب شدند، هنوز زنده باشند. عمر طبیعی نسل قاتلان او چیزی حدود 90 ـ 95 سال است.

چرا هیچ‌کس نمی‌داند که قبر فرخی یزدی کجاست؟ خواهید گفت: «شاید در فلان گورستانی بوده است که اینک تبدیل به پارک شده است.» در آن صورت این پرسش تلخ‌تر به میان خواهد آمد که چرا ما این چنین ناسپاس و فراموشکاریم که محلی که فرخی یزدی در آن مدفون شده است تبدیل به پارک شود و یک سنگ یادبود برای او در آن پارک نگذاریم؟

در کجای دنیا چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ شاعری که مانند آرش کمانگیر، تمام هستی خود را در تیر شعر خود نهاده است و با دیکتاتوری بی‌رحم زمانه به ستیزه برخاسته است و در زندان همان نظام با «آمپول هوا» او را کشته‌اند، چرا باید محل قبر او را هیچ‌کس نداند؟ خواهید گفت: «از ترس نظام دیکتاتوری آن روز، کسی جرأت نکرده است که آن را ثبت و ضبط کند.» همه می‌دانند که دو سال بعد از مرگ فرخی یزدی آن نظام دیکتاتوری «کن فیکون» شده است. چرا کسانی که بعد از فروپاشی آن نظام آن همه دشنام‌ها نثار بنیاد گذارش کردند به فکر این نیفتادند که در جایی به ثبت و ضبط محل خاکسپاری فرخی یزدی بپردازند؟

هیچ عذری در این ماجرا پذیرفته نیست. هیچ خردمندی این‌گونه عذرها را نخواهد پذیرفت. در فرنگستان، همین‌طور که در خیابان راه می‌روید می‌بینید که بر دیوار بسیاری از ساختمان‌ها، پلاک یا سنگی نهاده‌اند و بر آن نوشته‌اند که فلان شاعر یا نویسنده یا دانشمند، در فلان تاریخ دو روز یا یک هفته درین ساختمان زندگی کرده است. جای دوری نمی‌روم.

در همین دورة بعد از سقوط سلطنت، یعنی در بیست سال اخیر، اولیای محترم حضرت عبدالعظیم (به صرف گذشت سی‌ سال و رفع مانع فقهی) قبر بدیع‌الزمان فروزانفر، بزرگ‌ترین استاد در تاریخ دانشگاه تهران و یکی از نوادر فرهنگ ایران زمین را، به مبلغ یک میلیون تومان (در آن زمان قیمت یک اتومبیل پیکان دست سوم) به یک حاجی بازاری فروختند. هیچ‌کس این حرف را باور نمی‌کند. من خود نیز باور نمی‌کردم تا ندیدم.

قصه ازین قرار بود که روزی خانمی به منزل ما زنگ زدند و گفتند: «من الان در روزنامة اطلاعات مشغول خواندن مقالة شما دربارة استاد بدیع‌الزمان فروزانفر هستم.» به ایشان عرض کردم که من در هیچ روزنامه‌ای مقاله نمی‌نویسم از جمله «اطلاعات» حتما از کتابی نقل شده است. ایشان، آن گاه خودشان را معرفی کردند: خانم دکتر گل گلاب، استاد دانشگاه تهران، به نظرم دانشکدة علوم.

پس ازین معرفی دانستم که ایشان دختر مرحوم دکتر حسین گل گلاب استاد برجستة دانشگاه تهران هستند که عمّة ایشان ـ خواهر مرحوم دکتر گل گلاب ـ همسر استاد فروزانفر بود. آن گاه خانم دکتر گل گلاب با لحن سوگوار مُصرّی خطاب به من گفتند: «آیا شما می‌دانید که قبر استاد فروزانفر را، اولیای حضرت عبدالعظیم به یک نفر تاجر به مبلغ یک میلیون تومان فروخته‌اند؟»

من در آن لحظه، به دست و پای بمردم. ولی باور نکردم تا خودم رفتم و به چشم خویشتن دیدم. در کجای دنیا چنین واقعه‌ای، آن هم در پایان قرن بیستم، امکان‌پذیر است؟ از چنین ملتی چگونه باید توقع حافظة تاریخی داشت؟

حق دارند کسانی که می‌گویند «ما حافظة تاریخی نداریم» فقر حافظة تاریخی ما نتیجة نداشتن «آرشیو ملی» است؛ نه در قیاس با فرانسه و انگلستان که در قیاس با همسایگانمان. آرشیو ما کجا و آرشیو عثمانی (یعنی ترکیة قرن اخیر) کجا؟!! گاهی دانشجویان دوره‌های دکتری ادبیات که سخت شیفتة مطالعات ادبی در حوزة نظریه‌های جدید هستند، به من رجوع می‌کنند که «ما می‌خواهیم روش «لوکاچ»[1] یا روش «لوسین گلدمن»[2] را بر فلان رمان معاصر ایرانی، به اصطلاح «پیاده کنیم» و رسالة دکتری خود را در این باره بنویسیم.»

من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینیم، به شوخی به آنها می‌گویم اگر شما از دولت فرانسه بپرسید که «در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانة خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتورهوگو یک فنجان قهوه خورده است؛ صورت حساب آن روز ویکتورهوگو، در آن کافه مورد نیاز من است»، فوراً از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر فرخی یزدی را نمی‌دانیم!

در جامعه‌ای که برای اطلاعاتی از نوع جای قبر فرخی یزدی، ما، بی‌پاسخ مطلقیم، چگونه می‌توانیم ساختار، بوف کور یا چشم‌هایش یا همسایه‌ها یا جای خالی سلوج را بر نظام اقتصادی و سیاسی عصر آفرینش این آثار انطباق دهیم با آن گونه‌ای که جامعه‌شناسان ادبیات در مغرب زمین، توانسته‌اند ساختارهای آثار ادبی را با ساختارهای طبقاتی و اجتماعی عصر پدیدآورندگان آن آثار انطباق دهند؟ صرف اینکه فلان نظام، بورژاوزی یا زمین‌داری است یا فلان نظام خرده بورژوازی بوده است، برای آن‌گونه ملاحظات علمی ساختارشناسانه کفایت نمی‌کند.

وانگهی برای اثبات اینکه عصر پهلوی اول، مثلاً چه ساختار اقتصادی‌ای داشته است، ما هنوز هزاران پرسش بی‌پاسخ داریم؛ همچنین در مورد دوره‌های بعد و «بعدتر».

آیا فقر آرشیو ملی، نتیجة آن فقدان حافظة تاریخی است یا نداشتن حافظة تاریخی سبب شده است که ما هرگز نیازی به آرشیو، در هیچ‌جای کارمان نداشته باشیم؟

یکی از سعادت‌های بزرگ زندگی من این است که افتخار حضور در جلسه‌ای داشتم که رومن یاکوبسون، در دانشگاه اکسفورد، سخنرانی می‌کرد (سال 1974 یا 1975). یاکوبسون[3]، یکی از شعرهای ویلیام بتلرییتز را به شیوة خاص خود تحلیل می‌کرد و تحریرهای مختلف آن شعر را مقایسه می‌کرد، تا نظریة ساختارگرایانة خود را، بر آن معیار، تثبیت کند. یادم هست که یکی از حاضران ـ به نظرم جاناتان کالر[4] که در آن هنگام استاد جوانی بود و بعضی از آثارش امروز به زبان فارسی ترجمه شده است و در آن ایام اولین کتابش به نام Structuralist poetics تازه از چاپ خارج شده بود و در همان مجلس رونمایی می‌شد و من یک جلد خریدم ـ اعتراض کرد بر گوشه‌ای از سخن یاکوبسون.

رئیس جلسه هم آیو ریچاردز[5]، ناقد بزرگ قرن بیستم در قلمرو زبان انگلیسی بود. یاکوبسون به آن معترض گفت: «این سخن شما را، استاد دیگری هم، در آمریکا به من یادآور شد و گفت که: و این استنباط شما از شعر ییتز به خاطر طرز قرائتی است که شما خود از شعر ییتز دارید و این به سبب لهجة روسی شماست "It is because of your Russian accent" یاکوبسون گفت: «دست آن استاد را گرفتم و بردم به دانشگاه هاروارد آنجا که صدای تمام بزرگان دانش و ادب و هنر ضبط و ثبت و آرشیو شده است.

صفحة صدای ییتز را که شعرهای خودش را خوانده بود و ازجمله همان شعر را، برای او گذاشتم و گفتم: و ببین، شاعر، خود نیز به همان گونه می‌خواند که من خوانده‌ام،» برای خوانندگان این یادداشت باید یادآور شوم که ییتز یکی از دو سه شاعر بزرگی‌ست که تاریخ ادبیات زبان انگلیسی به خودش دیده است و در سال 1939 در گذشته است. آنها در چه سال‌هایی به فکر چه چیزهایی بوده‌اند و ما قبر بدیع‌الزمان فروزانفر را به یک حاجی بازاری به قیمت یک پیکان دست سوم می‌فروشیم.

از حوزة کار خودم، دانشگاه تهران، مثال می‌زنم. اگر از دنشگاه تهران بپرسند که ما می‌خواهیم نوع سؤالات امتحانی ملک‌الشعراء بهار یا بدیع‌الزمان فروزانفر یا خانم فاطمة سیّاح را بدانیم، آیا دانشگاه تهران یک نمونه ـ فقط یک نمونه ـ از پرسش‌های امتحانی این استادان بزرگ و بی‌مانند را، که فصول درخشانی از تاریخ ادبیات و فرهنگ عصر ما را شکل داده‌اند، می‌تواند در اختیار ما قرار دهد؟ نه تنها در این زمینه پاسخ دانشگاه تهران منفی است، که حتی پروندة استخدامی ملک‌الشعراء بهار را هم ندارد. «بهار نوعی» اگر در فرانسه می‌زیست، برای صورت حساب قهوه‌ای که در فلان «کافة» پاریس خورده بود، آرشیو داشتند و ما حتی پروندة استخدامی او را نداریم؛ تا چه رسد به نوع صورت سؤال‌های امتحانی او.

همة این حرف‌ها را برای آن مطرح کردم که بگویم ما انضباط لازم برای «آرشیوسازی» را در هیچ زمینه‌ای نداشته‌ایم و نداریم و تا در این راه خود را به حداقل استانداردهای جهانی نرسانیم، کارمان زار خواهد بود.

ایرج افشار، اما یکی از نوادری بود که در همین کشور ما و در همین روزگار ما، با هزینة شخصی برای تمام مسائل فرهنگی و تاریخی آرشیو داشت. مجموعة نامه‌هایی که او از افرد مختلف، در طول دورة حیات فرهنگی هفتاد ساله‌اش دریافت کرده است، همه محفوظ‌اند و طبقه‌بندی شده. از نامه‌های بزرگانی چون دکتر محمد مصدق و سیدحسن تقی‌زاده و للهیار صالح و سیدمحمدعلی جمال‌زاده، تا نامه‌‌ای که فلان آموزگار روستایی به او نوشته است و در باب کتابی چاپی یا نسخه‌ای خطی که داشته است، از او پرسش کرده است. حجم این نامه‌ها شاید متجاوز از بیست هزار صفحه باشد. وقتی مجموعة کامل این نامه‌ها نشر یابد، گوشه‌ای از چشم‌انداز پهناور «آرشیوسازی» او آشکار خواهد شد. همچنین آرشیو عکس‌هایی که او از شخصیت‌ها و اماکن تاریخی ایران، خود گرفته است.

افشار همیشه اظهار تأسف می‌کرد و با دریغ به یاد می‌آورد که بعد از کوتای انگلیسی‌ها علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، مجبور شده بود برای حفظ جان دوستانش، مجموعة بی‌شماری از نامه‌های مرتضای کیوان ـ آن مرد مردستان و انسان شریف تاریخ معاصر ایران ـ را که به افشار نوشته بود در چاه آب منزلشان بریزد و معدوم کند. ترسیده بود که اگر به دست ایادی «رکن دو»‌ی ارتش بیفتد از روابط کسانی با مرتضای کیوان آگاه شوند و جان آن افراد در معرض خطر قرار گیرد.

افشار خود اهل هیچ حزب و دسته‌ای نبود ـ در تمام عمر. شمارة کتاب‌های کتابخانة شخصی ایرج افشار را به درستی نمی‌دانم؛ این‌قدر می‌دانم که یکی از غنی‌ترین کتابخانه‌های حوزة ایران‌شناسی در زیر آسمان ایران است. در این کتابخانه علاوه بر کتاب‌های ایران شناسی به زبان‌های فرنگی و شرقی، تمام «تیراژ آپار»های مقالات فارسی و فرنگی که او در طول هفتاد سال گرد آورده بود، طبقه‌بندی شده است؛ «تیراژ آپار»‌هایی که غالباً امضای نویسنده را نیز با خود دارد و احتمالاً با اصطلاحاتی از سوی مؤلف، یادگاری است از ارادت آن خاورشناس یا پژوهشگر ایرانی به ایرج افشار.

گردآوری و طبقه‌بندی این جزوه‌ها و اوراق کوچک و کم‌برگ کار هر کس هرکس نبوده است. تنها ایرج افشار بوده است که توانسته است با انضباط ذاتی و اکتسابی خویش آنها را بدین‌گونه نظام بخشد و طبقه‌بندی کند.

اگر در مجموعة انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار (دفتر تاریخ، دفتر چهارم، گردآوری ایرج افشار، 1389 صص 607-622) یکی از نمونه‌های درخشان این خصلت «آرشیوسازی» او را ندیده‌اید، حتماً نگاهی به این کتاب بیفکنید تا ببینید که او در سال 1323-1324 که جوان بیست ساله‌ای بوده است چه‌گونه به فکر حفظ و گردآوری «امضا»های رجال سیاسی و فرهنگی عصر بوده است و خود می‌گوید: «دورة سوم مجلة آینده از مهر 1323 تا اسفند 1324» انتشار یافت و چون طومار آن بسته شد من امضا‌های ادبا و رجال معروف وقت را، از ورقه‌های اشتراک و رسید مجله، جدا ساختم و در دفتری به سلیقة عهد جوانی چسبانیدم و بعدها آن را به فرزندم آرش سپردم.

چون شناخت امضای رجال، برای بازشناسی اوراق و اسناد مملکتی مفید است، تصویر آن دفترچه با افزودن فهرستی الفبایی از نام‌ها در دفتر تاریخ به چاپ رسانیده می‌شود.» شما با نظر در آن اوراق امضای رجالی از نوع دکتر منوچهر اقبال، الول ساتن، ملک‌الشعرای بهار، ذبیح‌ بهروز، پورداوود، پیشه‌وری، علی اصغر حکمت، حسینعلی راشد، ادیب‌السلطنة سمیعی، دکتر سید علی شایگان، بزرگ علوی، هانری کربن، سید احمد کسروی، دکتر محمد مصدق و حدود یکصد و پنجاه رجل سیاسی و فرهنگی دیگر را می‌توانید ببینید.

افشار در تکمیل منابع پژوهش‌های ایران‌شناسی در کتابخانة شخصی خود بسیار کوشا بود. تا همین اواخر، هرگاه می‌شنید یا در جایی می‌خواند که کتابی به یکی از زبان‌های فرهنگی، دربارة ایران و یا یکی از مسائل تاریخ و فرهنگ ایران، انتشار یافته است، از فرزندانش در آمریکا می‌خواست که نسخه‌ای از آن کتاب برای کتابخانة شخصی‌اش فراهم کنند؛ به هر قیمتی که باشد. در بسیاری موارد قیمت‌ها، به پول ایران به راستی کمرشکن بود اما او از این بابت هیچ اخم به ابروی خود نمی‌آورد و دست از طلب بر نمی‌داشت. به علت شهرت و اعتباری که در عرصة پژوهش‌های ایرانی در جهان به دست آورده بود، بیشترینة پژوهشگران عرصة ایران‌شناسی، خود نسخه‌ای از آثار خود را برای او می‌فرستادند و او نیز آثار خویش و گاه آثار دیگران را برای ایشان روانه می‌کرد.

افشار این کتابخانة گرانبها و بی‌مانند را در سال‌های اخیر، سال‌ها و سا‌ل‌ها قبل از بیماری‌اش، سخاوتمندانه به «بنیاد دائره‌المعارف بزرگ اسلامی» بخشید که در آن‌جا با عنوان کتابخانه و مرکز اسناد ایرج افشار نگهداری می‌شود و مراجعه به آن برای همة ارباب تحقیق و استادان و دانشجویان آزاد است.

افشار، این نظام «آرشیو آفرینی» را نه تنها در کتابخانة شخصی خود سامان داده است که در هر کجا مسئولیتی پذیرفته است، کوشیده است که در این راه بنیادی نهاده شود؛ گرچه پس از او و رفتن او از آن‌جا، دیگران به ادامة کار او دلبستگی نشان نداده باشند.

آنچه در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران وجود دارد و نشانه‌های «انضباط آرشیوی» است همه و همه یادگار اوست. آرشیو عکس‌های تاریخی رجال و اماکن و جمعیت‌ها، اسناد و مکاتبات و فرمان‌ها و مجسمه‌های بزرگان فرهنگ ایران زمین در عصر ما.

به یاد دارم که او برای کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران، مهمترین نشریات ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی جهان را مشترک شده بود و دوره‌های این گونه نشریات در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران به طور منظم موجود بود. بعد از فروپاشی نظام پیشین و رفتن افشار، به تعبیر بیهقی، «کار از پرگار افتاد» و آن‌ها که به جای او آمدند، خواستند در بیت‌المال «صرفه‌جویی» کنند؛ حق‌اشتراک بسیار ناچیز این مجلات را به نفع مستضعفین «صرفه‌جویی» کردند و نپرداختند.

در نتیجه، استمرار و تکامل آن «آرشیو» عظیم فرهنگی منقطع شد. حالا اگر روزی بخواهند جبران این خسارات را بکنند، چندین برابر آن وجوه را باید بپردازند تا عکس یا زیراکس یا میکروفیلم آن مجلات را به دست آورند ـ اگر این کار امکان‌پذیر باشد. این قدر می‌دانم که دریافت نسخه‌های اصل آن مجلات امروز دیگر امری است محال. از قدیم نیاکان ما گفته‌اند که «خود کرده را تدبیر نیست». در همان هنگام قطعه‌ای به شوخی و جدی منظوم کردم که نشر تمامی آن در این مقال روا نیست ولی دو بیت پایانی آن این چنین بود:

حکمت مشرقـی‌ست ایـن گفتـــار از «پکن» بشنو این سخن نه ز «رُم»:

هـر که در میخ صرفه‌جویی کـرد/ می‌کنــد نعـــل اسب خــود را گُــم

البته قافیة بیت اول را درست به یاد نمی‌آورم.

جای دیگری، همین روزها، مقاله‌ای دربارة «دفتر تلفن» ویژة سفرهای او ـ که نموداری است از انضباط آرشیوی او ـ نوشته‌ام؛ در این جا به هیچ روی قصد تکرار آن مطلب را ندارم. همین قدر می‌گویم که آن دفتر تلفن ـ که خود کتابی بزرگ است ـ نموداری است از توزیع نام و نشان تمام فضلای معاصر ایران بر روی نقشة جغرافیایی ایران. از روی آن کتابچه، شما می‌توانید ارباب فرهنگ و معارف ایران را در تمام شهرها و حتی در کوچک ترین روستاهای کشور بشناسید و آدرس و تلفن ایشان را به دست آورید و در مواردی حوزة کار و تخصص ایشان را نیز بدانید. آنجاست که حوزة پهناور و دوستداران و شیفتگان ایرج افشار را می‌توان از نزدیک آزمود و دید و نیز یک نمونه از «انضباط آرشیوی» او را.

 منبع: گزارش میراث

روز بزرگداشت علامه امینی 12 تیر ماه

 

                                                                                      علی درویشانی

علامه امينى تبريزى، شيخ عبدالحسين، فرزند ميرزا احمد بن ملا نجف على

 (1320ـ1390ق)، عالم، فقيه و محدث

در تبريز متولد شد و چون جدّ او ملا نجف على امين شرع بوده، به امينى شهرت يافت. ابتدا تحت تربيت پدرش، كه از علماى بزرگ تبريز بود، پرورش يافت و در مدارس تبريز مقدمات و ادبيات را فراگرفت.

سپس از محضر حاج سيد محمد مولانا و حاج سيد مرتضى خسرو شاهى صاحب كتاب «اهداءالحقير در معنى حديث­الغدير» و آقا شيخ حسين مؤلف كتاب «هداية الانام» سطوح عاليه را آموخت. بعد به نجف مهاجرت كرد و در محضر حاج سيد ابوتراب خوانسارى، آقا سيد محمد فيروز آبادى، تلمذ كرد و از محضر آقا سيد ابوالحسن اصفهانى، علامه نائينى، حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، محمدحسين غروى اصفهانى و ميرزا على آقا شيرازى و ديگران استفاده نمود و به دريافت اجازه اجتهاد از ايشان نايل گرديد. او بعد از فراغت از تحصيل به تبريز بازگشت و عهده­دار وظائف شرعى شد.

سرانجام به قصد اقامت دائم به نجف بازگشت. علامه امينى فقيهى بزرگ و مؤلفى پركار و خطيبى دانشمند بود و از ابتدا بزرگان نجف او را اميد اسلام و تشيع پيش­بينى مي­كردند. وى در تأليف اثر گرانقدرش «الغدير» كتابخانه­هاى ايران و عراق و ديگر كشورهاى اسلامى را جستجو كرد و بيش از چندين هزار كتاب را ديد.

وى با سفر به شهرهاى حيدرآباد دكن، عليگره، بمبئى، لكهنو، كانپور، پتنه، رامپور و جلالى هند و نيز بيروت، دمشق، معره، نبل، حلب، مكه و مدينه و شهرهاى بسيار ديگرى همگام با تهيه مآخذ و مطالعه و استنساخ كتب در ملاقات با استادان و دانش پژوهان و شركت در محافل عمومى به نشر مفاهيم اصيل و صحيح ولايت مي­پرداخت.

كتابخانه اميرالمؤمنين (ع) در نجف با همت وى تأسيس شده كه از نفايس جهان علم و ادب به شمار مي­رود و حدود 40000 كتاب از جمله صدها كتاب خطى در آن گردآورى شده است. وى در تهران درگذشت؛ پيكر او را به نجف بردند و در كتابخانه­اش دفن كردند.

از وى آثارى برجاى مانده است كه عبارت­اند از : «الغدير في­الكتاب و السنة والادب»، دايرةالمعارف شيعه كه در آن احاديث و اشعار مربوط به روز عيد غدير آمده است؛ «اعلام الانام فى معرفة الملك العلام»؛ «ثمرات الاسفار»، در دو جلد كه شرح سفرهاى اوست؛ «شهداء الفضيله»؛ «رياض الانس»، در دو جلد؛ «سيرتنا و سنّتنا سيرة نبيّنا و سنته»؛ «حاشيه بر رسائل شيخ مرتضى انصارى»؛ «حاشيه بر مكاسب شيخ مرتضى انصارى»؛ «تفسير سوره حمد»؛ «تفسير آياتى از قرآن»؛ «ادب الزائر»؛  «العترةالطاهرة في­الكتاب».

منابع: حماسه غدير (احوال و آثار علامه امين)، الغدير، ترجمه  جلد اول؛ گنجينه دانشمندان،محمدشریف رازی/ جلد چهارم

 

 

ادامه نوشته

خوابي و شعري

اي سخنت، جمله زبانهاي ما    -    نسخ كن خام رقمهاي ما

  قند   كن   تلخي  ايام  ما     -   سايه ي  پروردن  مادام  ما

با قدمت، خاك وجود آمديم    -    در حرم بخشش و جود آمديم

بي رقمت، نقشي از ايام نيست -   بي نگهت،مي زده و جام نيست

كيست كه در پاي تو افتاده نيست؟ -   كيست كه افتاده ي آن باده نيست؟

سنگ بناي شب و روزم تويي   -        ساحل دريايي وجودم تويي

راهي درياي وجود توايم     -          دستكش بخشش و جود توايم

جمله تماشگه و آئين ايم   -                با نظرت،لولي مستانه ايم

كيست كه از نور تو آگاه نيست؟ -    مشتري مهر تو و ماه نيست

خواجه ي عالم كه محمد (ص)بود -     مفخر كونين و سرآمد بود

نام تورا گفتم و خوشبو شدم       -     شور شدم ، غرق تكاپو شدم

ما نمك خوان تو را خورده ايم  -      راه به هر قله،به آن برده ايم

عالم بالا ، تو به ما گفته اي      -       گوهر كونين ، تواش سفته اي

هر كه تو را ديده ، تماشا شده    -        راهرو عالم بالا شده

منزل درويش بر افلاك كن      -        خاك ره خويش ،ز خاشاك كن

 

"تقديم به حضرت رسول(ص) بر اساس خوابي كه ديده شد و در محضر حضرتش، قرائت شد و مورد لطف آن مولا قرار گرفت.با اميد شفاعتش."

فهرست شهرداران مشهد در طول تاريخ

شهرداران مشهد
1 - سرتیپ کاشف الملک (1297 تا 1300 خورشیدی)
 2- سرتیپ مشیر همایون ( خرداد تا بهمن 1300)
 3- احمد صلاحی  ( مهر 1304)
 4- علی اکبر سرشار ( مهر 1304 تا خرداد 1305)
 5- مصطفی  عون جزایری ( امرداد 1305 تا فروردین 1306)
 6- مصطفی دفتری  ( فروردین تا شهریور 1306)
 7- بدیع اله خلن نبيلي ( شهریور تا اسفند 1306)
 8- عبدالله صبا ( اسفند 1306 تا فروردین 1307 )
 9- رحیم  فاطمی ( فروردرنی و اردیبهشت 1307)
 10- علیرضا صبا ( اردیبهشت 1307 تا شهریور 1308)
 11- محمد خجسته ( فروردین تا تیر 1309 )
 12-احمد هادی ( تیر 1309 تا تیر 1311)
 13- موسی جوان ( تیر ماه 1311)
 14- تقی خواجه نوری ( شهریور تا دی 1312)
 15- موسی خان مهام (دی 1312 تا مهر 1313 )
16- ابوالقاسم شیخ ( اذر 1313 تا دی 1314 )
 17- حسین عماد ممتاز ( دی 1314 تا خرداد 1315)
 18- ابراهیم شریفی ( خرداد 1315 تا فروردین 1316)
 19- محمد علی روشن ( فروردین 1316 تا آبان 1319)
 20- شاهرخ نیری ( آبان 1319 تا اسفند 1320 )
21- نصرت خواجه نوری ( اسفند 1320 تا آبان 1324)
22- عبدالعظیم احمدی ( آبان 1324 تا امرداد 1327)
 23- سعید مهدوی ( امرداد 1327 تا شهریور 1328)
 24- اسدالله قهرمان (آبان 1328 تا دی 1329)
 25-اسدی فرماندار مشهد ( دی 1329 تا فروردین 1330)
 26- عبدالوهاب اقبال ( فروردین 1330 تا اسفند 1334)
 27- اسدالله قهرمان (اسفند 1334 تا دی 1335)
 28- محمود روحانی ( دی 1335 تا شهریور 1336)
29- محمد جلائی ( شهریور 1336 تا امرداد 1338)
 30-علی اشرف پزشکپور ( شهریور 1338 تا آذر1339)
31- رضا سجادی ( آذر 1339 تا ببهمن 1340)
32- عیسی قائم مقام رضوی ( بهمن 1340 تا اردیبهشت 1342)
 33- حبیب الله ملکزاده آملی ( اردیبهشت 1342 تا امرداد 1342)
 34- محمد شعبان زاده ( امرداد 1342 تا خرداد 1343)
35- محمدجواد شهرستانی ( خرداد 1343 تا امرداد 1345)
36- سیف الله رزاقی ( امرداد 1345 تا خرداد 1346)
37- محمد بنی اعتماد (تیر 1346 تا خرداد 1350)
 38- امیرهوشنگ معتمدی ( تیر 1350 تا شهریور 1351)
 39- مسعود مهدوی (شهریور 1351 تا آبان 1352)
 40- محمد رهبر (آبان 1352 تا خرداد 1354 )
 41-  بهمن طاهریان (خرداد تا شهریور 1354)
 42- رضا سجادی ( شهریور 1354 تا مهر 1355)
 43- مسعود مهدوی ( مهر 1355 تا فروردین 1356)
44-  سعید نجف پور ( اردیبهشت 1356 تا تیر 1357)
45- یوسف چوبک ( تیر تا اسفند 1357)
 46- جمشید منصوریان (اسفند 1357 تا آذر 1358)
47- جواد حسینی مهر ( آذر 1358 تا اسفند 1359)
 48-  حسین فیضی  ( اسفند 1359 تا شهریور 1360)
 49- اکبر صابری فر  (شهریور 1360 تا اسفند 1364)
 50- محمود حبیبی ( اسفند 1364 تا آذر 1366)
 51-محمد عصاران دربان ( آذر 1366 تا دی 1368)
52- اکبر صابری فر ( دی 1368 تا شهریور 1371
53- علیرضا هوشنگ نژاد (شهریور تا آبان 1371 )
 54- عباس امیری نزاد ( آبان 1371 تا شهریور 1377)
 55- هادی قمصریان ( شهریور تا مهر 1377)
 56- محمد زندوکیلی ( مهر 1337 تا اردیبهشت 1378)
 57- هادی قمصریان ( اردیبهشت تا خرداد 1378)
58- احمد نورزوی ( خرداد 1378 تا خرداد 1382)
 59- هاشم بنی هاشمی ( خرداد 1382 تا شهریور 1386)
 60- محمد پژمان ( شهریور 1386 تا کنون)