800x600

اخلاق و آدابی که رنگ باخته­اند!

برپایه یاد و خاطره ای از استاد برجسته اخلاق شیخ اسماعیل معتمد خراسانی (رحمه الله علیه)

 

گویی همین دیروز بود که از طرف بزرگواری، برای ویرایش کتابی، با آدرسی در دست و هماهنگی تلفنی، راهی منزل حضرت شیخ شدم.در آن روزها اوائل خدمت مقدس سربازی­ام بود و مدتی هم سابقه کار ویرایش، تحقیق و پژوهش داشتم و سری پرشور.

آدرس یکی از کوچه های سعادت آباد را رهنمون می شد و من که دانش­آموخته دانشگاه علامه طباطبایی بودم، کم وبیش با آن محل آشنایی داشتم، خلاصه آدرس را پیدا کردم و زنگ زدم، خانمی که بعدها متوجه شدم که دخترِ حضرت شیخ است و زندگی خود را وقف پدر کرده است، در را باز کرد و با احترام، اعلام کرد که شیخ مدتی است که در انتظار شماست. وارد منزل که شدم، گویی وارد بهشت شده باشم، خاطره­ای ناخودآگاه فطری­ام شاید بود که مرا به گفتن این حرف وا می­داشت، وگرنه که ما و تجربه بهشت؟!این چه حکایت باشد. بگذریم با شیخ که روبرو شدم، پیری بود نورانی و روحانی، پاکیزه و مؤدب. داخل اطاق نیز دورتادور صندلی­های چوبی ساده­ای چیده شده بود که در عین سادگی، منظم و مرتب بود و بر سرطاقچه، تابلوی صلواتی به خط زیبای عمادالکتاب که بسیار چشم­ و دل نواز بود. خلاصه معلوم شد که کتاب، شرح دعای چهارم صحیفه سجادیه است که با نگاهی به روز،  استدلالی و دقیق، نگاشته شده بود و قصد بر ویرایش و بعد چاپ آن بود. روزها می گذشت و کار پیش می رفت ، تا اینکه صحبت آوردن زندگی نامه شیخ، در مجموعه زندگی­نامه ای که در آن پروژه همکاری داشتم، پیش کشیده شد، در جلسه بعد از وی خواهش کردم تا زندگی­نامه­ای از خود به من بدهد تا در آن فرهنگ، درج شود، ایشان هم لطف کرده و زندگی­نامه را دادند و به خواهش من، متنِ اجازه اجتهاد و روایت­ها را نیز مرحمت کردند. زمانی که به خانه بازگشتم، زنگ تلفن مرا خواند، آنسوی خط شیخ بود ،آنهم با صدای هراسان و لرزان، بیمناک شدم و پرسیدم : چه اتفاقی افتاده است؟ ایشان گفتند: که از شما خواهش می­کنم که از اجازه­­ها، ذکری در زندگی نامه نشود؛ چراکه تمام طول عمر تلاش کردن ما، با یادکردی شاید لمحه­ای غرور یا ریا را پیش کشد و تمام آنها ، با آن یاد به باد رود! من بسیار بسیار حیران ماندم که ما کجائیم و بزرگان و رسیدگان به مقصود کجا؟ ما در تلاش و تکاپوی دیده شدن، ایشان در  تلاش برای انجام کار به بهترین روش و دیده نشدن!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

کار کتاب تمام شد و چندی از آن موضوع گذشت، روزی از منزل شیخ به من تلفن شد، گوشی را که گرفتم، یکی از فرزندان وی بود و به من اطلاع داد که حضرت شیخ، حال وخیمی دارد و یک ماه است که کسی را نمی­شناسد و حدود یک هفته هم هست که به اغما می رود و به هوش می­آید و هر زمان به هوش می آید، نام شما را می­گوید: علی درویشان کجاست؟ و درخواست دیدن شما را دارد.من بسیار تعجب کردم که ما نه اهل کراماتیم و نه در خور یادکردِ  این بزرگواران، به سرعت و به هر صورت، خود را به بیمارستان البرز، که کمی بالاتر از میدان حسن آباد بود، رساندم،وارد اتاق که شدم ، بیشتر خجالت زده شدم، چراکه گوش تا گوش، فرزندان و اعضای خانواده استاد، ایستاده بودند و مرا می­نگریستند و نگران، که این کیست که پدر، ما را که فرزندانیم نمی­شناسد، ولی پیِ او را می­گیرد؛ به هرترتیبی که بود از زیر بار  نگاه های سنگین، رد شده و خود را به تخت ایشان رساندم، شیخ بی­هوش بود، یکی از فرزندان توضیحی مختصر از حال پدر داد و گفت که ایشان، در این چند روزه، بسیار نام و نشان شما را می­گفت و اصرار داشت که شما را ببیند، در این میان شیخ به هوش آمد و با نگاه بی جان، همه طرف را جستجوگرانه،کاوید تا نگاهش به من افتاد، گویی روحی تازه به بدنش دمیده باشند، دستم را محکم گرفت و گفت: سلام درویش آمدی، می ترسیدم بمیرم و دِینِ تو برگردنم بماند، حال چگونه می توانستم جوابگو باشم، پرسیدم: چه دینی؟ ایشان فرمودند: یادت هست فلان روز، کتابی برای من آورده بودی تا مطلبی را با هم ببینیم؟ کمی فکر کردم و یادم آمد،گفتم: بله، گفت: آنرا در منزل ما جا گذاشتی، این چند وقته می­ترسیدم که  بمیرم و آن کتاب در کتابخانه بماند و هدیه شده و یا سرانجامی دیگر ببیند و من سرانجام خیر را نبینم!  بسیار کوشیدم که نگریَم، سدی جلوی باران اشک بگذارم، ولی نشد که نشد و همان جا زار زار گریستم، برای اخلاق، معرفت و تمام مزیت­های و فضیلت­هایی که تا چندی پیش، بین ما حضور داشت و الان کمتر دیده می­شود و یا بسیار کمرنگ شده و حتی بهتر بگویم، فرصتی برای خودنمایی نمی یابد.

با آمیخته شدن، خیر وشر، حلال و حرام، زشتی و زیبایی به هم و وارد شدنش به زندگی­هاست که تأثیرهای منفی آن، در روح و جسممان حضور می­یابد. جایی که شادی و احساس سعادت، باید حضور داشته باشد، اندوه، استرس و اضطراب خودنمایی می­کند، گویی بر بالشی که از پرهایی که تکه تکه از بدی­های کوچک (بدی هایی که قبح  خود را از دست داده و گاهی شاید نشانه­ای از زرنگی و نیمچه ارزش به خود گرفته است) فراهم آمده باشد، تکیه زده و به رویمان می خندد و حکمرانی می کند. می­خندد و خنده و شادی واقعی، از دلهایمان رخت بربسته و رفته است.

کسی که هنگام وداع با زندگی و لحظات پایانی زندگی مادی، هنگامی که حتی فرزندان خود را نیز به یاد نمی­آورد، از دغدغه و اندیشه­ی  روز پَسین، طلبکار خویش را فرا یاد می­آورد، چگونه می­اندیشد؟ در چه هوایی و فضایی نفس کشیده است؟ اصالت در فکر او، با چیست؟  و الان چرا چنین ویژگی­هایی کمرنگ و کمرنگ تر شده ؟

الغرض! قصد من بنده، نه پند و اندرز بود و نه چیزی ازین قبیل، فقط یادکرد خاطره­ای، انتقال حالی و انرژیی خوب و مثبت، که شاید بالی کوچک باشد، برای پریدن از روی حال بد و تلنگری برای  یادآوری این نکته که اگر در هر زمان و مکان، خدا اصل باشد و اعتقاد و اعتماد  قلبی به او، همه چیز حل شده است.به قول عامی که در مجلسی از مجالس  ابوسعید ابوالخیر گفت: که اگر یک قدم جلو بروید، رسیده اید و واقعاً همین گونه است  و فقط باید خواست و انجام داد.

درپایان زندگی نامه حضرت آیت الله معتمد خراسانی را برای آشنایی بیشتر خوانندگان آورده ام ، همچنین باید متذکر شد که این بزرگوار از مفاخر و نام­آوران مشهد مقدس به شمار می رود و خوب و بجاست که یادکردی درخور، از وی شود؛چراکه امروز جامعه و جوانان، بسیار نیازمند الگوهایی اینچنین هستند.

 

حضرت آیت­الله شيخ اسماعيل معتمد خراسانى،فرزند شيخ حسن واعظ پايين خيابانى.

عالم دينى،فقيه اصولى،نويسنده و واعظ.

وی در سال 1296ش در محله پايين خيابان مشهد به دنيا آمد.در كودكى پدر و مادر خود را از دست داد.ادبيات را از محضر محقق نوغانى و ميرزا عبدالجواد اديب نيشابورى و سطح فقه و اصول را از آيت الله شيخ كاظم دامغانى و آيت­الله شيخ هاشم قزوينى و آيت الله شيخ مجتبى تنكابنى و آيت الله شيخ حسن طبرسى و آيت الله ميرزا على اكبر نوغانى و خارج اصول را در حوزه درس آيت الله ميرزا محمد آقازاده كفايى گذراند و در درس معارف از محضر آيت الله ميرزا مهدى اصفهانى استفاده نمود و معقول را نزد آقا بزرگ حكيم و فرزندش ميرزا مهدى فراگرفت.آن گاه به نجف رفت و از درس آيت الله آقا سيد ابوالحسن اصفهانى و آيت الله آقا ضياء الدين عراقى استفاده نمود و از آنان به دريافت اجازه نايل آمد.سپس به تهران بازگشت و در مدرسه مروى سكنى گزيد و از طرف آيت­الله ميرزا احمد آشتيانى عهده­دار رسيدگى به امور كتابخانه مدرسه گرديد.او از اين زمان به تأليف رسالات پرداخت و همزمان به وعظ و خطابه نيز مشغول شد.وى در سال  1379 ش، در بیمارستان البرز تهران درگذشت و در قبرستان نو قم، به خاك سپرده شد.از جمله آثار وی می­توان به کتاب های "خورشيد تابان در نبوت قرآن"، در علم و ادب و تاريخ و اجتماع؛ "اسلام شناسى"؛ "تاريخ ادوار اسلام"،شامل سه دوره: از بعثت تا آخر تشريع قوانين، عهد خلفا و اجراى قوانين و عهد بنى اميه و انحراف از دين تا قيام امام حسين (ع) ؛ "حكومت عباسيان در پيشگاه تاريخ"؛ "فلسفه غيبت امام زمان (عج)" ؛ "شرح دعاى ابوحمزه ثُمالى"؛ "مبدأ و معاد"؛ "اخلاق در مكتب اهل بيت (ع)"، اشاره کرد.

منابع: خانبابا مشار­:فهرست كتابهاى چاپى فارسى 1/1307؛ شیخ محمدشریف رازی :گنجينه دانشمندان 7/ 193، 4/ 433؛ شیخ اسماعیل معتمدخراسانی: مبدا و معاد (مقدمه)؛ خانبابا مشار: مؤلفين كتب چاپى 1/614